ابر بی بارون
الهی بی نظر ازاین وبلاگ نری
خودم را مچاله میکنم میان برگ دفترم.با اشکم می نویسم خاطرات با تو بودن را امام حیف که فقط بی تو ا را به یاد می اورم هر چه می گردم میان خاطرات پوسیده ام تو را به یاد نمی آورم جز دل شکستنهایت را جز بی وفایی هایت را نمی دانم به چه دل بسته بودم؟ به ادم سنگ دلی که همان دل سنگ را میان قفسه ی سینه اش نداشت که همه چیز را به پول می سنجید با منطق قیمت می گذارد انقدر خسته ام که دوست دارم سرم را روی متکای نرم زمان بچگیم بزارم و صدای زیبای لا لایی مادر را بشنوم چشمهایم را ارام بر روی هم بگذارم ودست گرم مادر را روی گیسوانم حس کنم ودیگر هیچ نخواهم......... پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |